آخرین بروز رسانی سایت شنبه 20 مرداد 1397
 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

  

 

 

 

  

 
 

من هم عضو خانواده محک شدم

نگاهی به خانم جوان و خوشرو کردم. راستش دلیلی که مرا به سمت محک کشانده بود جمله‌ای بود که روی پوسترها دیده بودم: «با هزار تومن چیکار میشه کرد؟» عضو شدم، اما صادقانه بگویم کودکان مبتلا به سرطان و مشکلاتشان اصلاً دغدغه من نبود.

ادامه مطلب...

...

خوشحال باشید تا حالتان زودتر خوب شود

ما اهل جنوب هستیم. بندرعباس زندگی می‌کنیم و به قشم رفت و آمد داریم. شما به جنوب آمده‌اید؟ خیلی قشنگ است و من عاشقش هستم. ماه رمضان امسال آنقدر اصرار کردم تا مادرم اجازه داد روزه بگیرم. 2 روز روزه گرفتم ولی بی‌حس شده بودم و حالم خوب نبود. انگار جان از بدنم رفته بود و برنمی‌گشت.
 

ادامه مطلب...

...

دلم قرص شد

آن روزها همیشه جلوی چشمانم است. بعد از اتمام دوره کارشناسی در تهران، به کرمان برگشته بودم، شهر دوست داشتنی من که گرمای زمین و آسمان پر ستاره‌اش از قلب گرم و ذهن پر رمز و راز ساکنینش خبر می‌دهد. داوطلب انجمن حمایت از بیماران مبتلا به سرطان بودم. 2 سال بود که هر جمعه برای بازی‌درمانی و قصه‌خوانی به بخش خون و آنکولوژی بیمارستان افضلی‌پور کرمان می‌رفتم. غروب‌های جمعه را انتخاب کرده بودم؛ دلگیری جمعه‌ها را با جانِ دل لمس کرده بودم و چون این دلگیری را برای اهالی بیمارستان بیشتر می‌دیدم می‌خواستم نقشی هرچند کوچک در کم کردن این حس و حال برای کودکان درگیر تخت‌های بیمارستان داشته باشم.

ادامه مطلب...

...

زندگی را از فرزندم آموختم

بعضی از مادران شکوه و شکایت می‌کنند که به دلیل روزمرگی‌های زندگی یک دقیقه از وقتشان مال خودشان نیست و دائم باید در خدمت خانواده باشند اما خستگی و مشغله من سوای روزمرگی‌های زندگی است چون کودک من دچار یک بیماری سخت شد. 

ادامه مطلب...

...

معجون مهربانی

مدت‌ها بود که به اتاق بازی محک نرفته بودم. دلم برای بازی با بچه‌ها تنگ شده بود. بالاخره این فرصت پیش آمد که به اتاق بازی سر بزنم.  وارد اتاق که شدم از هیاهوی همیشگی خبری نبود.

ادامه مطلب...

...
ارسال این صفحه برای دوستان