آخرین بروز رسانی اخبار سایت سه شنبه 31 اردیبهشت 1398
 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

  

 

 

 

  

 
 

ما هم یک روز از این عکس‌ها می‌گیریم

با پسرش وارد آسانسور شد و بعد از انتخاب طبقه مورد نظر یک گوشه ایستاد. همان‌طور که داشت روسری‌اش رو روی سرش مرتب می‌کرد نگاهش به تابلوی نصب شده در آسانسور افتاد. عکس کودکان بهبودیافته قبل و بعد از بهبودی به همراه پیام تبریک، توجه مادر را به خود جلب کرد. لبخند امیدوارانه‌ای صورتش را فرا گرفت و همین‌طور که پسرش را در آغوش می‌کشید گفت: «این عکس‌ها را ببین مامان. من هم باید از تو عکس بگیرم تا وقتی خوب شدی ما هم از این عکس‌ها داشته باشیم.» لبخند رضایت و امید بر لب‌های مادر نشست و وقتی در آسانسور باز شد، مادر دلگرم‌تر از قبل به سمت بخش رفت تا فرزندش مراحل درمان را ادامه دهد.

ادامه مطلب...

...
...
...

محک، آرامش و شادي را به قلب‌هاي زيادي بازگردانده است

يادم هست اواخر مرداد ماه بود که به جشن تابستانه در کلبه بازي دعوت شديم. دست پسر کوچکم را گرفتم و به آنجا رفتيم. صداي شادي و هياهوي بچه‌ها در فضا پيچيده بود. دلم پر کشيد، اشک شوق مهمان چشم‌هايم شد. با خودم گفتم اين جشن و بازي يک هديه به فرزندان محک است و اين مهرباني تنها مي‌توانست که از قلب‌هاي بزرگ برآيد و به دل‌هاي کوچک کودکان بنشيند. 

ادامه مطلب...

...

عکس برادرم را ببینم تا دلم کمتر برایش تنگ شود

با مادرش آمده بودند عکس‌هایش را بگیرد. پسر آرامی بود اما کاملاً معلوم بود برای دیدن یک عکس خیلی ذوق دارد. چون کنار پرینتر منتظر بود تا عکسی که انتخاب کرده بیرون بیاید. برایمان جالب شده بود چه عکسی است که انقدر برایش مهم است. وقتی عکس چاپ شد، تصویر پسر کوچک‌تری را کنار خودش دیدیم که به دوربین لبخند می‌زد. مادرش وقتی صورت پر از سوال ما را دید گفت: «برادر کوچک‌ترش است. امروز با خودمان به محک نیاوردیمش. برای همین از صبح بهانه او را می‌گیرد و دلش تنگ شده. آوردمش عکس دونفره‌شان رو چاپ کنم تا کمتر بی‌قراری کند. نمی‌دانید چطور دلش ضعف می‌رود برای برادرش...»

ادامه مطلب...

...
ارسال این صفحه برای دوستان